همه انسانها افکار مزاحمی دارند که هر از چند گاهی به سراغ آنها میآیند. در دنیای پرتلاطم و آشفته امروزی، کمتر کسی را میتوان یافت که هجوم افکار ناخواسته را بهویژه پیش از خواب تجربه نکرده باشد. اما در برخی افراد این حالت شدت پیدا میکند و فرد در طول روز با افکار منفی و وسواس فکری تکرارشونده در ذهن خود مواجه میشود و تلاش برای بیرون کردن آنها از خانه ذهن،تنها برای مدت کوتاهی دوام خواهد داشت.
گاهی این نشخوار فکری تا جایی فرد را آزار میدهد که به هر راهکار غیرعلمی برای درمان افکار مزاحم و تکراری چنگ میزند. این افراد ممکن است بهصورت مداوم در مورد ابتلا به بیماریهای مختلف فکر کنند یا مدام افکار و رفتار خود و دیگران را وارسی و مرور کنند یا ممکن است مدام دلواپس عزیزان خود باشند.
در چنین مواردی فرد سعی میکند با مراقبت گری و توجه بیشتر مانع از رخداد موضوع اضطراب زا شود. در اینجا این احتمال وجود دارد که فرد به وسواس فکری مبتلا باشد که بخشی از اختلال وسواس فکری-عملی است.
فهرست مقاله
Toggleراهکارهای عملی برای رهایی و مدیریت افکار منفی
| راهکار | نحوه اجرا |
| برچسب زدن به افکار | به محض اینکه فکر ناخواسته یا تصویر ترسناکی سراغتان آمد، در نقش یک ناظر بیطرف به آن برچسب بزنید. مثلاً با خود بگویید: این فقط یک فکر وسواسی است، نه واقعیت یا اضطراب من دوباره فعال شده و دارد سناریوسازی میکند. این کار کمک میکند بین خودتان و فکر فاصله بیندازید و متوجه شوید که شما با فکرهایتان یکی نیستید. |
| بیاعتنایی فعال | به جای تلاش برای بیرون کردن فکر از ذهن، اجازه دهید بدون واکنش در ذهنتان حضور داشته باشد. هرچه بیشتر با فکر بجنگید، مغز آن را مهمتر تلقی میکند. وقتی وارد بحث، تحلیل و درگیری با آن نمیشوید، فکر به مرور قدرت و چسبندگی خود را از دست میدهد. |
| بازگشت به لحظه حال | هر وقت متوجه شدید ذهنتان درگیر سناریو سازی، ترس از آینده یا نشخوار فکری شده، با تمرکز روی حواس پنجگانه به زمان حال برگردید. مثلاً به صداهای اطراف گوش دهید، دمای هوا را روی پوستتان حس کنید یا چند لحظه روی نفس کشیدنتان تمرکز کنید. |
| مراجعه به روانشناس | اگر این افکار عملکرد روزمره، آرامش یا کیفیت زندگی شما را مختل کردهاند، بهتر است از یک روانشناس کمک بگیرید. روشهای علمی مانند CBT و ACT میتوانند به شما کمک کنند به شکل ریشهایتر با وسواس فکری و افکار مزاحم مواجه شوید. |
وسواس فکری عملی یا OCD چیست؟
وسواس فکری عملی یا Obsessive-Compulsive Disorder که بهاختصار به آن OCD نیز اطلاق میشود، یک اختلال روانشناختی است که باعث تکرار افکار یا احساسات ناخواسته (وسواس) یا اصرار به انجام مکرر یک کار (اجبار) میشود. در واقع، اجبار یا وسواس عملی، رفتارهایی هستند که باید بارها و بارها انجام شوند تا اضطراب ناشی از وسواس فکری فرد کاهش یابد. برخی افراد هم به وسواس فکری و هم به وسواس عملی مبتلا هستند، اما عدهای ممکن است تنها به یکی از آنها دچار باشند.
فرد مبتلا به این اختلال ممکن است متوجه نباشد که وسواس فکری و یا وسواس عملی او بیش از اندازه یا غیرمنطقی است و زمان زیادی را از او گرفته و در کارهای روزمره، اجتماعی، مدرسه یا کار وی تداخل ایجاد میکند. گاهی نیز فرد به این مسئله واقف است، اما توانایی متوقف کردن آن را ندارد.
وسواس فکری چیست؟
وسواس فکری یعنی ذهن روی یک فکر ناخواسته و اضطرابآور قفل شود و آن فکر مدام برگردد. این افکار مثل نوار ضبطصوتی خراب است: همان محتوا در ذهن تکرار میشود، حتی وقتی نمیخواهید به آن فکر کنید. گاهی چنین افکاری برای مدت کوتاهی میآیند و میروند؛ اما وقتی به درگیری ذهنی شدید تبدیل شوند، یعنی وقت، انرژی و آرامش شما را بگیرند و تمرکزتان را خراب کنند، نادیده گرفتنشان سخت یا غیرممکن میشود.
افکار مزاحم از کجا میآیند؟
آیا تا به حال از خودتان پرسیدهاید که اصلاً چرا افکار منفی به سراغ ما میاد یا علت فکر و خیال زیاد در زندگی روزمره چیست؟ برای درک این موضوع باید کمی با شیوه کارکرد مغز آشنا شویم.
ذهن ما از هزاران سال پیش طوری طراحی شده که مدام به دنبال تهدیدها و خطرات محیطی بگردد تا از ما محافظت کند. حالا تصور کنید به دلایل مختلف مثل استرسهای کاری، خستگی یا مشکلات زندگی، سطح اضطراب بدنتان بالا رفته است. در این حالت، مغز شما وارد فاز آمادهباش میشود و سیستم هشدارش بیش از حد حساس کار میکند. نتیجه این میشود که مغز هر فکر گذرا، عجیب یا ناخوشایندی را به عنوان یک تهدید واقعی و خطرناک شناسایی میکند.
ریشه وسواس فکری دقیقاً از همینجا شکل میگیرد: وقتی یک فکر زشت یا عجیب به ذهنتان خطور میکند، شما به شدت به آن واکنش منفی نشان میدهید. مثلاً با خودتان میگویید چرا این فکر زشت به ذهنم آمد؟ یا نکند من آدم بدی هستم؟ یا نکند دارم دیوانه میشوم؟.
وقتی اینطور با ترس و عذاب وجدان به فکر واکنش نشان میدهید، مغز شما سیگنال میگیرد که این فکر خیلی مهم و خطرناک است؛ پس باید بیشتر به آن توجه کنم تا بتوانم بقا داشته باشم. در نتیجه، مغز دوباره و دوباره همان فکر را با شدت بیشتری جلوی چشمتان میآورد و شما را در یک چرخه تکراری و بیپایان از اضطراب اسیر میکند.
علائم وسواس فکری
وسواس فکری شامل افکار مزاحم و تکرار شونده، تمایلات یا تصاویر مزاحم تکراری و مداوم است که باعث پریشانی یا اضطراب فرد میشوند. افکار منفی و وسواس فکری معمولاً زمانی به ذهن هجوم میآورند که در حال فکر کردن یا انجام کارهای دیگر هستید.
وسواس فکری اغلب بهصورت موارد زیر بروز میکند:
- ترس از آلودگی یا بیماری
- نیاز شدید به اطمینان یافتن
- نیاز شدید به نظم و تقارن
- افکار تهاجمی یا وحشتناک در مورد آسیب رساندن به خود یا دیگران
- افکار ناخواسته از جمله پرخاشگری، یا موضوعات جنسی یا مذهبی
مثالهایی از علائم وسواس فکری:
- از لمس اشیایی که دیگران آنها را لمس کردهاند، ترس دارید.
- از موقعیتهایی که سبب آغاز وسواس فکری شما میشوند، مانند دست دادن، اجتناب میکنید.
- شک دارید که در را قفل کرده باشید یا اجاق گاز را خاموش کرده باشید.
- وقتی اشیا حالت منظم ندارند یا با روش خاص شما مرتب نشدهاند، استرس شدیدی میگیرید.
- تصاویری از راندن خودرو به میان جمعیتی از مردم به ذهن شما میآید.
- افکاری در مورد انجام رفتار زشت یا اقدام نامناسب در ملأعام دارید.
- تصاویر جنسی ناخوشایند در ذهن شما تداعی میشود.
تفاوت بین وسواس فکری، وسواس عملی و رفتار طبیعی
| نوع رفتار | ویژگیها و نشانهها | نمونه در زندگی روزمره |
|---|---|---|
| وسواس فکری (Obsessions) | افکار تکراری و ناخواسته که باعث اضطراب میشوند. کنترلناپذیر و مزاحم هستند. حتی وقتی فرد میداند منطقی نیست، باز ادامه دارند. | فکر مداوم دربارهی اینکه شاید باکتری روی دستهاست حتی بعد از چندبار شستن. |
| وسواس عملی (Compulsions) | رفتارها یا اعمال ذهنی تکرارشونده برای کاهش اضطراب ناشی از وسواس فکری. معمولاً وقتگیر و خارج از کنترلاند. تسکین موقتی ایجاد میکنند. | شستن دستها برای بیش از ۲۰ دقیقه بعد از هر تماس با هر سطح. |
| رفتار طبیعی یا مراقبتی سالم | واکنشی منطقی و موقت به موقعیت واقعی خطر یا نگرانی. قابل کنترل است و زندگی روزمره را مختل نمیکند. معمولاً بدون احساس اجبار یا اضطراب انجام میشود. | شستن دستها قبل از غذا یا بعد از بازگشت از بیرون بهصورت معمول. |
ویژگی های افکار وسواسی
افکار وسواسی زمانی اتفاق می افتد که مدیریت افکار منفی و وسواس فکری ما بسیار سخت است. ویژگی افکار وسواسی این است که آنها به ما احساس ناراحتی می دهند و تأثیر منفی بر زندگی روزمره ما می گذارند. افکار وسواسی و مزاحم ممکن است در ذهن ما گیر کنند و ما ممکن است نگران این باشیم که چه زمانی از بین خواهند رفت. افکار وسواسی اغلب تکراری هستند و از بین نمی روند و هرچه بیشتر به آن فکر کنید، بیشتر مضطرب می شوید و افکار بدتر می شوند.
انواع وسواس فکری
افکار مزاحم و تکراری اشکال مختلفی دارند، اما همه آنها در یک ویژگی مشترک هستند؛ به شدت آزاردهنده هستند و آرامش ذهنی را نابود میکنند. اگر شما هم مدام با خودتان میگویید «چرا همش فکر میکنم اتفاق بدی میفته» یا از هجوم تصاویر ذهنی خسته شدهاید، بدانید که این افکار معمولاً خود را در قالب یکی از دستههای زیر نشان میدهند:
وسواس فکری ترس از اتفاقات بد و مرگ
یکی از رایجترین انواع درگیری ذهنی، ترس از دست دادن عزیزان یا فکر مرگ پدر و مادر است. در این حالت، ذهن شما مدام شروع به سناریوسازی میکند: اگر همین الان تصادف کنند چه؟ اگر زنگ بزنند و بگویند فلان اتفاق افتاده چه؟.
این پیشبینیهای منفی و دلهرهآور، روش مغز برای محافظت از شما نیستند؛ اینها فقط تلههای اضطرابی هستند که باعث میشوند با هر زنگ تلفن، قلبتان فرو بریزد و مدام در ترس از آینده زندگی کنید.
افکار ممنوعه و تابو (افکار جنسی و مذهبی ناخواسته)
بسیاری از افراد از خطور افکار جنسی وسواسی، تصورات بیشرمانه یا افکار کفرآمیز و توهین به مقدسات در خواب و بیداری رنج میبرند. این افکار زشت ناخواسته معمولاً با عذابوجدان شدید همراه هستند. نکته بسیار مهمی که باید بدانید این است: این افکار به هیچ وجه نشاندهنده شخصیت، ایمان یا ذات واقعی شما نیستند.
در واقع، از آنجا که شما فرد اخلاقمداری هستید، این افکار برایتان منفور است؛ و مغز وسواسی دقیقاً روی چیزهایی قفل میکند که شما از آنها متنفرید و میخواهید سرکوبشان کنید.
وسواس آسیب زدن (ترس از خودآسیبی یا آسیب به دیگران)
شاید برای شما هم پیش آمده باشد که ناگهان تصویری از آسیب زدن به خودتان یا آسیب رساندن به یک فرد بیگناه (مثلاً با چاقو یا پرت کردن چیزی) در ذهنتان جرقه بزند. این حالت که به آن وسواس آسیب زدن میگویند، باعث ترس از دیوانه شدن یا از دست دادن کنترل میشود.
حقیقت علمی این است که این افکار سراغ افراد خطرناک نمیروند؛ بلکه دقیقاً سراغ افراد بسیار دلسوز و مسئولیتپذیری میآیند که حتی طاقت دیدن آزار یک مورچه را هم ندارند. مغز صرفاً سناریوی بدترین اتفاق ممکن را میسازد تا شما را بترساند.
چرا در دام وسواس و نشخوار فکری گیر میکنیم؟
خیلی وقتها مشکل اصلی فقط خودِ فکر مزاحم نیست، بلکه کاری است که ما بعد از آمدن آن فکر انجام میدهیم. به محض اینکه یک فکر ترسناک، زشت یا ناخواسته وارد ذهن میشود، ذهن شروع میکند به زیر و رو کردن، تحلیل کردن و جواب پیدا کردن. مثلاً از خودمان میپرسیم: چرا این فکر اومد تو ذهنم؟، نکنه این فکر یه معنی بدی داشته باشه؟، چرا همش فکر میکنم اتفاق بدی میفته؟ یا «نکنه من واقعاً آدم بدی باشم؟. همین تلاش برای پیدا کردن جواب، کمکم ما را وارد چرخهای میکند که به آن نشخوار فکری میگویند؛ چرخهای که خیلیها دقیقاً با همین حس توصیفش میکنند: «نشخوار فکری دیوونم کرده».
نشخوار فکری یعنی شما به جای اینکه اجازه بدهید فکر بیاید و برود، ساعتها با آن درگیر میشوید. مدام صحنهها را در ذهنتان مرور میکنید، احتمالات را میسنجید، دنبال اطمینان میگردید و سعی میکنید ثابت کنید این فکر درست نیست. اما مشکل اینجاست که ذهن با این روش آرام نمیشود؛ برعکس، بیشتر قفل میکند.
هرچه بیشتر بخواهید بفهمید چرا این فکر آمده یا خودتان را از آن نجات بدهید، مغز بیشتر همان فکر را مهم و خطرناک تشخیص میدهد. به همین دلیل است که بعضیها احساس میکنند ذهنشان منحرف شده یا کنترل فکرهایشان را از دست دادهاند، در حالی که واقعیت این است که آنها درگیر یک الگوی اضطرابی و تکراری شدهاند، نه اینکه واقعاً شخصیت یا نیتشان تغییر کرده باشد.
پیامدهای وسواس فکری
وسواسهای عملی پیامد مستقیم وسواسهای فکری هستند، اما بهغیر از وسواس عملی، افراد مبتلا معمولا بسیار مضطرب و احساساتی هستند و علائمی مانند علائم افسردگی، نگرانی بیش از حد، تنش شدید و احساس مداوم اینکه هیچ چیز درست نیست را دارند.
افکار مزاحم و تکرار شونده ممکن است چندین اثر کوتاهمدت از جمله عدم توانایی شخص در کار کردن بهعنوان فرد مفیدی در جامعه، ایجاد مشکلات در مدرسه یا محل کار، ایجاد مشکل در حفظ دوستی یا روابط عاشقانه را بهدنبال داشته باشد. اثرات طولانیمدت این اختلال عمدتاً بهدلیل کیفیت پایین زندگی مبتلایان ایجاد میشوند. این اثرات طولانیمدت شامل افسردگی، اضطراب مداوم و افزایش خطر سوءمصرف مواد هستند.
آیا وسواس قابل درمان است؟
- دسته اول بیمارانی هستند که علائم به جزئی از وجودشان تبدیل شده است به این بیماران، خودهمخوان میگویند. بیماران خودهمخوان از علائم خود بی خبر هستند و نمیدانند جزئی نگری افراطی و قوانین سفت و سختشان مانع از تجربه ی زندگی سالم و شاد است و با هر تجربه ی ناکامی، قوانین جدیدتری وضع میکنند که زندگی آنها را محدودتر میکند. بسیار مشکل است یک بیمار خودهمخوان را وارد رواندرمانی کنید. زیرا از نظر آنها هیچ مشکلی وجود ندارد.
- دسته دوم افرادی هستند که از قضاوت شدن و سرزنش توسط خود و دیگران ترس دارند و دریافت یک تشخیص روانشناسی میتواند در آنها باعث احساس شرم و تحقیر شود و ترس از طرد شدن مانع شروع یا ادامه رواندرمانی در آنها شود.
- دسته سوم کسانی هستند که اختلالات رفتاری برایشان نشانه ضعف است. همانطور که شنیده اید اغلب مردم میگویند “هر کسی باید بتواند مشکلات خود را حل کند.” بخصوص در مردان به این معنی است که نیاز به کسی نداشته باشید.
مطالعه بیشتر: برای وسواس فکری چه بخوریم؟ غذاهای مفید برای وسواس فکری
درمان وسواس فکری و رهایی از افکار وسواسی
اگر افکار شما ناشی از مشکلات غیرواقعی هستند و کیفیت زندگی شما را تحت تأثیر قرار دادهاند، به وسواس فکری مبتلا هستید و لازم است که هر چه زودتر به یک روانشناس مخصوصا روانشناس برای وسواس، روانشناس بالینی یا روانپزشک مراجعه کنید.
روان درمانگر با ارائه راهکارهای مؤثر شما را در نبرد با هجوم افکار منفی و وسواس فکری یاری میکند و معمولا از یکی از دو روش زیر بسته به شدت اختلال استفاده مینماید.
همچنین بخوانید: بهترین روش درمان وسواس فکری بدون دارو چیست؟ معرفی انواع روشها
رواندرمانی وسواس فکری
روانکاوی به ریشه های اضطراب میپردازد و به فرد کمک میکند با تجربه ی دوباره ی اضطراب ها در فضایی امن، هیجانات بازسازی شوند و فرد در بستری ایمن نیاز نداشته باشد برای گریز از اضطراب به علائم تکرار شونده چنگ بزند.
رفتاردرمانی شناختی (CBT) نوعی رواندرمانی برای از مبتلایان به وسواس است. مواجههدرمانی (ERP)، بخشی از درمان CBT است که در آن، فرد مبتلا بهتدریج در معرض ترس یا وسواس خود قرار میگیرد و راههای مقابله با اجبار ناشی از آن را میآموزد.
دارودرمانی وسواس فکری
برخی داروهای روانپزشکی میتوانند به کنترل وسواس کمک کنند. در موارد متوسط تا شدید، ارزیابی و تجویز دارو توسط روانپزشک یا متخصص اعصاب و روان ضروری است. معمولاً متخصصان داروهای ضدافسردگی را در مرحله اول امتحان میکنند که عبارتند از:
- کلومیپرامین برای بزرگسالان و کودکان 10 سال به بالا
- فلوكستین برای بزرگسالان و كودكان 7 سال به بالا
- فلووکسامین برای بزرگسالان و کودکان 8 سال به بالا
- پاروکستین فقط برای بزرگسالان
- سرترالین برای بزرگسالان و کودکان 6 سال به بالا
در پایان بهخاطر داشته باشید که وسواس فکری جزو اختلالات روانشناختی است که در طول زندگی با شما باقی میماند، اما خوشبختانه به درمانهای رایج بهخوبی جواب میدهد. شما هر چه زودتر به مشاور فردی، روانشناس یا روانپزشک مراجعه کنید، درمان افکار مزاحم و تکراری آسانتر و تبعاتش کمتر خواهند بود.
مطالعه بیشتر: چه قرصی برای وسواس فکری خوب است؟ بهترین قرص برای وسواس فکری
اگر در شهر تهران زندگی میکنید و وسواس فکری عملی زندگی شما یا اطرافیانتان را مختل کرده است، لیست بهترین روانشناس وسواس در تهران را میتوانید از این لیست پیدا کرده، مقایسه کنید و از متخصص مورد نظر خود نوبت رزرو کنید.





۵۵۶ Responses
سلام، اول از همه باید بدونی هر چیزی ممکنه به فکر ما خطور میکنه و بگذره و معنایی نداره و اون فکر ما رو تعریف نمی کنه و منصفانه نیست بابت هر چیزی که مغز ما پیشنهاد میده خودمون رو قضاوت کنیم و معمولا مشکل از همین قضاوت شروع میشه که «ای وای! من چرا به همچین چیزی فکر میکنم و …» و کم کم روی اون فک رو تلاش برای فکر نکردن بهش گیر میکنیم. در جواب سوالت هم بله معمولا این چالشهای فکر عامل دیگه ای دارن که همون بحران جدایی در خانواده و نگرانی های تو و کیفیت رابطتت با پدر و مادره. اگه روی حل مسائل مربوط به جدایی پدر و مادر و شیوه جدید و موثر تعامل با هر کدوم، درمیون گذاشتن نگرانی و مسائل در این باره با پدر و مادر و حل چالشهات کار کنی این افکار هم کم کم کمرنگ تر میشن. بهتره به روانشناس مراجعه کنی تا در این مسیر کمکت کنه. . در کنارش تمرینهای ذهنآکاهی میتونه برای ارتقای تمرکز و حال و هوات بهت کمک کنه.
من توضیحات و شرح بیماری OCD خواندم و بسیار قابل فهم بود! همسرم از نظر من دارای نود درصد علائم فوق میباشد. ما در سوئد زندگی میکنیم! و هیچ آرامش ، خوشی و خنده در زندگی ما نیست جز دعوا و ناسزا.
سلام چنین شرایطی قطع برای شما سخته و اگه اقدامی نکنید روز به روز رابطه شما با همسرتون بیشتر صدمه میبینه و درنتیجه هم مشکلات ایشون شدیدتر میشه هم سلامت روان شما به خطر میافته. بهشون پیشنهاد مراجعه به روانشناس (با هم یا به تنهایی) بدید اگر موافقت کردند که عالی، ولی معمولا در این شرایط هر چه اصرار به درمان کنید مقاومت بیشتر و اوضاع وخیمتر میشه، ضروریه اول از همه برای مراقبت از سلامت روان خودتون و بعد ارتقای رابطهتون با همسرتون و شیوه صحیح تعامل با ایشون به روانشناس مراجعه کنید تا کم کم زمینه رو برای بهبودی و مشارکت ایشون در درمان فراهم کنید.
سلام
من دیگه مجموعهای از افکار عجیب و غریبم. تقریباً در مورد همه چیز یه سری فکر عجیب و ناراحت کننده میاد توی ذهنم و بعد با خودم فکر میکنم حالا که این فکر رو در مورد خواستهام کردم، پس این فکر ایجاد مانع کرده و اون خواستهم مهیا نمیشه(اینو بر اساس قانون جذب و این چیزا توی ذهنم میاد)
مثلا نذر کردم برای موضوعی به یه آقای سیدی که در جوانی فوت شده (خیلیها ازش حاجت گرفتن)، گفتم اگه خواستهم رو بده بعد میرم همونجا (محل دفن و مرقدش) و یه خوردنی (که خودم در نظر دارم) رو پخش میکنم بین مردم.
کمی بعد یهو به نظرم رسید وای نکنه این شخص که فوت شده و من دارم بهش متوصل میشم، یهو عاشقم بشه و بخواد منو با خودش ببره اون دنیا!!! میدونم مسخرهس و عملاً کسی از این فکرا در مورد این شخص فوت شده نمیکنه ولی این فکر اینقدر اذیتم کرد که حتی گفتم نذرم رو بیخیال شم. بعدم باز به این فکر کردم حالا که به این موضوع (مانع) فکر میکنم، پس همین مانع میشه و به خواستهم نمیرسم.
این که نوشتم فقط یه مورد بود. بازم از این فکرا در موارد مختلف دارم. ولی یه دونه نوشتم که ببینید مدل فکریم چه جوریه.
بعد من یه عمه دارم که کم توان ذهنی بوده و فوت شده چند سال پیش. وقتی این فکرا رو میکنم میکنم، با خودم میگم نکنه دیوونه شدم. نکنه شبیه اونم.
من واقعاً خیلی اذیت میشم، نمیدونم چیکار کنم… :((((((
سلام
من 7سال میشه دچار اضطراب افکار وسواسی شدم جوری که دارویی روی افکارم تاثیر ندارم و فقط و فقط منو ضعیف تر میکنه
حتی موقعی ک مشغول هستم بدتر میشم
و با هر اتفاق بدی این وسواس شکلش عوض میشه و خیلی تکرار میشه جوری ک اصلا نمیتونم افکار منفی وسواسی رو ضعیف کنم مثلاً رو شخصی ک دوست دارم افکار وسواسی گرفتم نمیتونم جذبش کنم چیزایی بهش میچسبه نمیتونم جدا کنم و هر روز این نگرانی برام بدتر میشه
سلام
من دانش آموز دبیرستانی هستم و تقریبا یک ماه هست که وسواس شدیدی پیدا کردم و افکار مزاحم خیلی زیادی دارم که باعث ترس و استرسم شده
با اطرافیانم که صحبت میکنم بهم میگن که این افکار چیز خاصی نیستن و نباید بهشون زیاد اهمیت بدی و اما من هر چه سعی میکنم اهمیت ندم بدتر میشن، البته به نظر خودم هم افکار بی معنی ای هستن اما نمیدونم چطور متوقفشون کنم
و از جایی شروع شد که خودمو با بقیه توی مدرسه مقایسه کردم و کم کم همش حواسم پرت بقیه شد، مثلا فلانی امروز خوابش میومد، معلومه دیشب درس خونده، یا فلانی گفت من آنقدر خوندم و … هر وقت میخوام درس بخونم حرفای بقیه میاد توی ذهنم
و بعدشم افکاری که همش توی سرم میومد این بود که شاید موفق نشم، نکنه بهش نرسم و…
البته من قبلا اینشکلی نبودم و اصلا به بقیه اهمیت نمیدادم و روی خودم تمرکز میکردم اما الان هر چی سعی میکنم به زور میتونم تمرکز کنم و همش میترسم و حس میکنم گاهی از درس فرار میکنم و عملکردم اومده پایین
خودم میدونم که آسیب زننده هستن و واقعا هم چیز خاصی نیستن، شاید من خیلی چیزای کوچیک رو توی ذهنم بزرگ میکنم ولی واقعا نمیدونم چطور باهاش مقابله کنم
سلام، متوجه نگرانیت میشم، معمولا تو نوجوانی و همزمان با شروع دبیرستان دغدغه ما درباره رشد و موفقیتمون زیاد میشه و متاسفانه خیلی وقت ها رو به مقایسه میاریم که خیلی دردسرسازه و حالمونو بد میکنه. مغزت داره یه نشونه بهت میده که برای تو رشد و پیشرفت به دلایلی مهمه، ولی استراتژی ناموثری رو بهت پیشنهاد داده: «خودت رو با دیگران مقایسه کن!!!». باید بدونی مغزت فقط یه پیسنهاد داه که موثر هم نیست و مجبور نیستی تسلیمش بشی، کافیه راهکار موثرتری رو برای رشد و پیشرفت انتخاب و تمرین کنی تا کم کم مغزت دست از این راهکار برداره و باهات همراه بشه. به خودت یادآوری کن این فقط یه فکره، نه باهاش همراه بشو و نه سعی کن مقابله کنی فقط دوباره و دوباره تمرکزت رو برگزدون به کاری که واقعا لازمه انجام بدی (درس بخونی، تفریح کنی، استراحت کنی، …) اوایل تمرکز کردن سخته ولی کم کم بهتر میشه. در کنارش تمرینهای ذهنآکاهی میتونه برای ارتقای تمرکز و حال و هوات بهت کمک کنه. اگر هم اوضاع خوب پیش نرفت به روانشناس نوجوان مراجع کن تا تو با بررسی دقیقتر بهتر تو این مسیر کمکت کنه.
سلام ودرود، من دوتا مشکل بزرگ دارم یکیش بطور ناخواسته به امامان توهین میکنم توهین های جنسی زشت که اصلا نمیخام و دوست ندارم ولی میاد تو ذهنم و باعث استرس و اظطراب شدید و تیک میشن میشن، من امامارو خیلی دوست دارم و اعتقاد دارم، دومیش اینه که من یه عمویی دارم معتاد و بیکار همیشه میاد تو ذهنم که میگه تو اگه فلان کارو نکنی شبیه اون میشی یا گذشته اون میاد سرت یا میگه نزدیکش نرو اصلا و حرف نزن ،در صورتی که میدونم خرافات ولی باز میاد تو ذهنم، لطفا راهنماییم کنید ممنون
با درود؛ متاسفانه قادر نیستم کمک چندانی بکنم، بررسی دقیقتر و بیشتر نیاز است تا بدانیم در چه شرایطی رشد کردید؟ جنسیت شما چیست؟ آیا با عمو یا افراد دیگر مقایسه شدهاید؟ مهم است بدانیم در چه بستری این افکار در ذهن شما مرور می شود؟ پیشنهاد میشود از روان شناس کمک بگیرید.
سلام . من همهش فکر های بد راجع به عزیزانم به ذهنم میرسه فکر هایی مثل زبانم لال مرگ اونا و فحش های نامناسب… انقد اذیتم که دارم دیوانه میشم کنترل هم نمیشه هر کاری میکنم نمیشه کنترل نمیشه و حالمو بد میکنه
من مدتی است دچار وسواس فکری عملی شدید شدم اگر چیزی رانبینم یانشنوم دچار تپش قلب شدید وحالت خفگی وسرد شدن دست وپامیشم صبحها باتپش قلب وترس واضطراب ازخواب بیدار میشم مدتی بادستور پزشک قرص سراتونین استفاده کردم ولی هیچ فایده ای نداشت لطفا کمکم کنید
سلام
خواهش میکنم کمکم کنید افکار منفی پدرمو در آورده
یه حسی که مثلا دختر کوچولو تو بغلته بندازش زمین
بزن تو گوش برادرت پشت فرمون ماشینو چپ کن
حسی مثل اینکه شیطان تو وجودته
من ۴۰ سالمه بچه دارم یه دختر
منم متاسفانه اینجوریمو۲۵ سالمه یه دختر هم دارم
درود بر شما؛ این افکار نیاز به بازنگری و کشف آن توسط متخصص دارد تا بدانید چه اتفاقی در درونتان میافتد؟ حاصل این افکار در زندگی روزانه و ارتباطاتتان چگونه بروز پیدا میکند ؟
برای رسیدن به پاسخ و راهکارهای عملی آنها از روانشناس کمک تخصصی بگیرید. با آرزوی موفقیت.
درود و خسته نباشید خیلی کوتاه و مختصر میگم خانواده پدریم خیلی وسواس عملی دارن از تیک گرفته تا وسواس تکرار هرچیز و… واقعیت نمیدونم وسواس فکری دارند یا نه من الان تازه متوجه شدم که وسواس فکری گرفتم و خیلی سر این افکار مزخرف حالم از خودم بهم میخوره دستم خودم نیست نمیتونم ذهنمو کنترل کنم بعضی وقتا افکار جنسی درباره عزیزانم به ذهنم میاد از اطرافیان و خیلی کمتر از خودم و سر این قضیه بار ها شده بزنم زیر گوش خودم احساس بی غیرت و بیشرمی میکنم من از کار این خوشم نمیاد ولی ناخودآگاه در ذهنم میاد و من همش عصبی میشم که چرا این تو ذهن من میاد و حالم گرفته میشه و دوست دارم خودم رو بزنم تا افکار مزخرف تو ذهنم نیاد من با این افکار ها هیچ حس خوبی نمیگیرم بلکه حالم بهم میخوره ولی دستم خودم نیست ممنون میشم راه حلی به من بدید 🙏🏻
درود بر شما؛ احتمالا تصور میکنید چون خانواده پدری وسواس دارند ،پس شما هم مبتلا هستید در صورتی که الزاما اینطور نیست ،بنظر میرسد ناخودآگاه و عملا انگار در حال مبارزه با افکار هستید. در حالی که اصلا اینطور نیست اشاره داشتید که کنترل آن دست خودتان نیست، هر فکری هر چند بد به اضطراب ناشی از آن تن دهید و اجازه عبور آن را در ذهنتان بدهید، بنظر میرسد آن بخشی که شما بدون شفقت و سرزنشگرانه با خودتان رفتار میکنید بیشتر حائز اهمیت است. تاکید میکنم هر فکری از ذهن ما میگذرد مساوی با انجام دادن آن نیست. ممکن است در ذهن فرد بدترین فکر عبور کند اما انجام آن نیست، اینها ترسهای غیر واقعیاند. پیشنهاد میکنم از روانشناس کمک بگیرید در میان گذاشتن افکار آزاردهنده با متخصص راهی میشود برای رهایی از تمام این احساسات ناخوشایندی که تجربه میکنید و بابت آن خودسرزنشگری میکنید.
سلام وقت بخیر
یک صدای خارج از کنترلم در ذهنم میگه که اگر مثلا دو باره دستم رو نشودم اتفاقی برای یکی از اعضای خوانواده میفته یا وقتی درو بستم میگه یک صدای در ذهنم اگه دوباره باز نکنی ببندی یکی از اعضای خوانواده ات میمیره یا مریض میشه نمیدونم چیکار کنم لطفا راهنمایم کنین
وقتی هم که افکار میاد اگر این کارو نکنم چه بلایی به سر خانواده ام میاد درست مثل فیلم در ذهنم پخش میشه و استرس میگیرم لطفا راهنمای کنین ضمنا
میگن این علائم وسواس فکری اجباری هست ولی من نمیدونم چرا مغزم نمیتونه قبول کنه وسواس فکری هست برای همین میترسم که اگر اون کارهای که ذهنم میگه رو انجام ندم اتفاقی برای خوانواده ام بیفته لطفا راهنمای کنین ممنون
ضمنا یا فکر میکنم اگر یه کار های رو نکنم صورتم شبیه یه آدم بدی میشه الانم ادم رو تایپ کردم فکر میکنم جمله ادم بده خلاصه این فکرا دیگه نمیذاره راحت زندگی کنم لطفا راهنمای کنید و بیگین این مشکل نام هم داره دقیقا نام این مشکل چیه ممنون
سلام وقت بخیر خسته نباشید.من از بچگی هیچ میلی ب زندگی نداشتم و هدف نداشتم و زندگیم بی معنی بود و فکر میکردم کسی دوستم نداره و همش تنها بودم و همش تحت خشونت بودم ولی در کل خودم بچه خیلی ارومیم ازارم ب کسی نمیرسه و ارومم.مدتی هست حملات پانیک و اضطراب داشتم و دکتر گفت افسردگی هم داری.دارو هم میخورم ولی همچنان فکرای منفی میاد تو ذهنم.هی میگ چرا خودتو نمیکشی چرا داری زندگی میکنی اصلا چرا باید زنده باشی نگا کن زندگی بی معنیه.یا وقتی پشت فرمونم هی فکرای بد میاد تو ذهنم ک چرا ماشینو نمیکوبی تو دیوار چرا پرخاش نمیکنی من از این فکرام میترسم از خودم میترسم.من چم شده قبلا اینجوری نبودم🥺🥺🥺نمیدونم چرا این فکرای مسخره رو دارم.یا مثلا فکرام میگه برو لب بوم خودتو بنداز پایین.ی فکرای خیلی بد و مزخرف
با درود؛ همراه عزیز شما آدم بدی نیستید، اینها افکار شما هستند، بهتر است افکار و احساسات شما توسط درمانگر آنالیز شود تا از این دشواری و رنجی که هستید رها شوید. اهمیتی ندارد که نام این حالتها چیست، آنچه مهم است این است که شما از وجود این افکار در رنج هستید، و پراهمیت تر از نام بیماری، گذراندم پروسهٔ درمان و اقدام عملی در این مسیر است . پیشنهاد میشود برای بهبودی شرایط درونی از رواندرمانگر و روانشناس کمک تخصصی بگیرید.
من واقعا کل زندگیم درگیر افکار منفی شده دارم داغون میشم همش ترس از دست دادن خانوادم مخصوصا همسرم رو دارم . تو ذهنم افکار خیلی بدی میاد صحنه های وحشتناک صحنه های از دست دادن عزیزانم دارم دیوونه میشم راهنماییم کنید لطفاً . دگه نمیتونم تحمل کنم کل زندگیم مختل شده کاملا ناخودآگاه سناریو از دست دادن همسرم تو ذهنم هست و کاملا این افکار منو نابود کرده کمک کنید
درود بر شما. این دسته از افکار تقریبا به ذهن همه ما خطور میکنه ولی مشکل اونجایی شروع میشه که روش متمرکز میمونیم و بارها و بارها بهشون فکر میکنیم. تمرینهای ذهن آگاهی، ریلکسیشن و یوگا مهارتهای خوبی برای مدیریت تمرکز در اختیارتون قرا میدهن. سرگرم نگه داشتن خودتون و ارتقای مهارتهای تمرکز هم خیلی موثره. ولی اگه مدت زمان زیادیه که درگیر این افکار هستید میتونه نشانه وجود مشکل مهمتری در روابط مهم زندگیتون یا مهارتهای روانشناختی شما باشه، بهتره به روانشناس فردی مراجعه کنید تا با بررسی دقیقتر مساله یا مسائل اصلی و حل اونا بهتون کمک کنه.
با سلام و خسته نباشید و وقتتون بخیر و خوشی و سراسر سروتونین…
من اسمم امیر حسین هستش
خواهش میکنم درسته این متن خیلی زیاده ولی لطفاً بخون چون یه عمره داره منو زجر میده
من ۱۸ سالمه
، من میخوام از ابتدا که این مشکل ایجاد شد رو کامل براتون شرح بدم و اینکه لطفاً نگید که به روانپزشک و… مراجعه کنم چون راستش خانوادم یک فکر اشتباهی داره و اونم اینه که انسان نباید به روانپزشک و مشاور مراجعه کند و باید خودش مشکلاتش را حل کند در حالی نمی دانند روح نیز مانند جسم که به پزشک احتیاج دارد، به روانپزشک و روانشناس احتیاج دارد، به همین خاطر تا دو یا سه سال آینده که هنوز مستقل نشده ام نمیتونم به روانپزشک مراجعه کنم،
شرح کامل:من در پایه های اول تا ششم یعنی در دوران کودکی اعتماد به نفس و عزت نفس و اراده بسیار بالایی داشتم و از درس و فوتبال و عشق به خدا( خلاصه با همه چیز) بسیار بسیار لذت میبردم و اینکه در مدرسه همیشه شاگرد اول و رقابت گر بودم(هر چند که از رقابت کردن بدم میومد) و عاشق ریاضی بودم خلاصه یعنی سراسر سروتونین بودم تا اینکه پایان ششم به بلوغ رسیدم و با خودارضایی آشنا شدم و من بعد از ۱۵ روز از شروع خودارضایی از طریق سایت های مذهبی و رده اول گوگل با عوارض و گناه بودن خودارضایی آشنا شدم و هر روز و شبم تلاش برای ترک خودارضایی و دوری کردن از عوارضش بود ولی متاسفانه بهش عادت کرده بودم(یا اینکه از روی نیاز بود چون درست نمیدونم) و من هر چقدر با راه های مختلف تلاش کردم خودارضایی نکنم ولی نتوانستم و هر بار که خودارضایی میکردم بسیار بسیار ناراحت و افسرده میشدم چون فکر و گمان میکردم که نکنه اون توانایی هایی که در دوران کودکی داشتم به خاطر عوارض خودارضایی از بین بروند و مغزم و حافظه ی قوی ام از بین بروند به همین خاطر به تدریج افسرده شده بودم(حالا فهمیده ام که به خاطر عوارضش افسرده نشده بودم بلکه به خاطر تلقین های منفی سایت های صفحه ی اول گوگل درباره ی خودارضایی افسرده شده بودم) و من هر چقدر تلاش میکردم از خودارضایی دوری کنم ولی نمی شد بلکه باعث میشد بیشتر معتاد خودارضایی بشم که این مشکل خودارضایی کم بود کرونا هم بهش اضافه شد یعنی پایه هشتم که بودم کرونا اومد و مدارس تعطیل شد و خانه نشین شدیم ولی من مثل مدرسه با عشق و علاقه درسم را میخواندم و از دنیای خودم لذت فراوان میبردم(هر چند که خودارضایی برام مشکل بزرگی بود)ولی همانطور که گفتم والدینم آدم های سنتی و سمی بودند و با حرف ها و متلک هایشان مرا بی نهایت اذیت میکردند مثلاً میگفتند برو آب معدنی بفروش درس رو ول کن یا تابستون ها مثل پسر خالت برو باغ های مردم کار کن(هر چند که از نظر وضع مالی خوبی بودیم و وضعیت مالی خوبی داشتیم ولی فکر کنم مرض داشتند) و همین والدینی که از پایه اول تا ششم مرا تشویق به درس خواندن کرده بودند و خودشون باعث شده بودند که در مسیر تحصیل قرار بگیرم و علاقه مند به درس بشم حالا به صورت غیر مستقیم از من میخواستند درس رو ول کنم در حالی که نفهم بودند و نمیدونستند که منم انسانم و دل و روح دارم و نمیتونم یک چیزی رو که باعث شدید هفت سال بهش علاقه داشته باشم رو یه شبه ولش کنم به همین خاطر کم کم با متلک ها و رفتارهایشان باعث شدند نسبت بهشون گارد بگیرم و رفته رفته به خاطر حرف های منفی پدر و مادرم به خصوص مادرم مثلاً بهم میگفت تو عرضه نداری، هم سن های تو دارند مکانیکی یاد میگیرند و تو یا درس میخوانی یا فوتبال بازی میکنی در حالی که من امیر حسین فقط سیزده یا چهارده سال داشتم خلاصه کار به جایی رسید که ازشون متنفر شدم و هر شب گریه میکردم یا از شدت فشار خانوادگی در خیالم با شخصیت خیالی ام صحبت میکردم و چون مادرم مشکلات زیادی با پدرم داشت به همین خاطر هر روز در غیاب پدرم با من صحبت میکرد و از مشکلاتی که با پدرم داشت باهام درد و دل میکرد و من هم رفته رفته حرفاش رویم اثر گذاشته بود و از پدرم هم نفرت زیادی پیدا کرده بودم هم بخاطر حرف های مادر سمی ام و هم به خاطر متلک ها و بی تفاوتی هایش نسبت به من تا جایی که رابطه ام با پدرم به خاطر دعوا هایم باهاش، بد شده بود خلاصه من کار هر شبم شده بود گریه و گریه و گریه 😭 و آرزوی مرگ حتی یک دفعه خواستم به خودکشی اقدام کنم ولی طناب رو که انداختم روی میله و گلوم رو باهاش بستم و رفتم روی صندلی بزرگ و صندلی را کنار زدم تا کارم رو تموم کنم یه لحظه میله بالایی شکست و افتاد سرم و خودکشی ناکام موند ولی از سرم خون زیادی اومد ولی حالا خدا رو شکر میکنم که میله شکست و خلاصه دیگه من انگار همون آدم سابق دو سه سال قبل و خوشحال و سروتونین زا(سرشار از شادی) نبودم و به خاطر ناتوانی در ترک خودارضایی و ترس از عوارض خودارضایی، افسرده شده بودم و احساس گناه میکردم و فکر میکردم همون طور که سایت های صفحه اول گوگل میگویند عوارض خودارضایی داره ذهن و حافظه منو نابود میکنه و همچنین به خاطر متلک ها و حرف های منفی پدر و مادرم رنج زیادی میبردم و اعتماد به نفسم خیلی خیلی ضعیف شده بود و از هیچ چیز حتی از درس و فوتبال نیز دیگه مثل قبل لذت نمیبردم و اینکه من اون زمان از یک متلک یا حرف منفی نسبت به خودم خیلی بیشتر ناراحت میشدم و خیلی خیلی بهش حساسیت داشتم (به خاطر سخنان منفی زیاد مادرم)😭😭 و مادرم بهم میگفت تو هیچی نمیشی،تو عرضه ی هیچ کاری نداری،تو به گرد پای پسر خالت هم نمی رسی در حالی که من ۱۴ سالم بود پسر خالم ۱۸ سالش(۴ یا ۵ سال اختلاف) نمیدونم بر چه مبنایی منو تحقیر میکرد😭😭😭،
تا اینکه گذشت و رسید به زمانی که من اولای پایه ی نهم بودم
و با اینکه وضع مالی مون خوب بود برای اینکه به مادر شیطان صفت و شیطانم اثبات کنم که من اونجوری که اون میگه نیستم رفتم پیش بنا کار کردم و با اینکه از ته قلب ناراضی بودم که دارم کار میکنم چون خودم قلبن نخواسته بودم که کار کنم بلکه به اجبار روحی مادرم بود ولی یک سال تمام پیش اون کار کردم و به مرور از درس و فوتبال و… دور شده بودم و چسبیده بودم به کارم (البته در این مدت خودارضایی ام درسته که کم شده بود و رسیده بود به ۱۰ یا ۱۵ روز ولی باز به خاطر ترس از عوارضش ،بعد از هر بار خودارضایی احساس گناه میکردم و خیلی شدید ناراحت میشدم) تا اینکه رسید به سال دهم و من عاشق کارم شده بودم و پیش بنا کار میکردم ولی پدر و مادرم به خاطر این که من وارد سال دهم میشدم و اینکه بنا زیر قولش زده بود و پول اون ماه رو کم داده بود پدرم به اجبار منو از کارم بیرون آورد و بهم گفتند تو وارد سال دهم داری میشی و همون طور که پسر عموت با درس خواندن تونست به خارج بره و الان داره پول پارو میکنه پس تو هم میتونی، پس درس ات رو خیلی خوب بخون تا رتبه ی دو رقمی در کنکور بیاوری و من که قبلاً شکسته بودم اون لحظه پودر شدم و معنای پودر شدن رو فهمیدم چون من پنج سال قبلش عاشق درس و فوتبال و همه چیز بودم ولی اینا(پدر و مادرم) باعث شدند ازشون دست بکشم و دیگه برام جذابیتی نداشتند و چهار سال بود که نه با عشق و علاقه درس میخواندم نه فوتبال حرفه ای در باشگاه تختی بازی میکردم و نه … و با اجبار خودم اونا رو انجام میدادم و عشق و علاقمو بهشون از دست داده بودم فقط عاشق کارم بودم و کار میکردم و به فکر کسب درآمد بودم ولی حالا که قلبم شکسته بود و عشق و علاقه ای به درس نداشتم ازم میخواستند بشینم قشنگ درسمو بخوانم و دیگه منفی بافی و … رو گذاشته بودند کنار و منو حمایت میکردند که درسمو خوب بخونم و من هم نمیتونستم بهشون بگم که شما ها باعث شدید دیگه به درس علاقه نداشته باشم و الان هم نمیتونم درس بخونم ،ولی به زور و بی علاقگی درس میخواندم و ترم اول دهم دو درس افتادم و اینا متحیر شده بودند که چگونه من که نهم همه درس هام بیست بود الان دو درس رو افتاده ام و منم نتونستم بگم که شما عامل بوجود اومدن این وضعیت هستید،و زمان گذشت تا اینکه با خودم و خودارضایی ام و … کنار اومدم و پدر و مادرم هم ازم حمایت میکردند و منم بخشیدمشون(هر چند که هنوز هم تنفر شدید نسبت بهشون دارم در عین حال دوستشون دارم) ولی هر جور بود دوباره تونستم با شرایط بی علاقگی ام مقابله کنم و به اجبار به درس و مدرسه برگشتم(اول زندگیم منو تشویق شدید به درس کردند و من به خاطر تشویقشان عاشق درس بودم و مدرک نخبگان ریاضی از تهران گرفته بودم ولی بعد اینا مانع درس خواندنم شدند و عشق و علاقه ام رو کور کردند بعد که درس رو کنار گذاشتم و دیگه حتی کلاس هم نمیرفتم و فقط کار میکردم حالا میخواستند دوباره با عشق و علاقه درس بخونم و کنکور رتبه برتر بشم انگار من روباتم که هر سال تغییر حالت بدم) خلاصه مشکلاتم در سال یازدهم دیگه تقریباً حل شده بودند و منم میخواستم بهشون ثابت کنم که درسته توسط شون شکستم ولی میتونم دوباره بایستم به همین خاطر شروع کردم به تلاش شبانه روزی برای کنکور ولی متاسفانه من در سال هفتم یه وسواس درسی داشتم که امسال که دوازدهم ام عود کرده و شدید شده و مشکل من از اینجا شروع میشه:
راستش من هنگام مطالعه کردن وسواس دارم مثلاً یه سوال ریاضی رو درست حل میکنم دیگه لذت نمیبرم هیچ، بلکه درونم یه حس نارضایتی دارم و مثلا بهم میگه تو یواش حل کردی یا اشتباهه دوباره حل کن (در حالی که میدونم درست حل کردمش) خلاصه فکر های منفی هستش مثلا من وقتی دارم یک سوالی رو حل میکنم هنگام حل کردن ذهنم بهم میگه داری یواش حل میکنی معلومه وسواس داری و ممکنه در کنکور زمان کم بیاری وقتی به حرفاش گوش میکنم و میخوام سریع حل کنم بهم میگه دقت کن نکنه سریع حل کنی و اشتباه بشه، حتی اگه چیزی هم نگه یه حس نارضایتی درونم ایجاد میشه و در درونم شک ایجاد میکند یعنی وقتی به حرفش گوش نمیدم اذیتم میکنه گوش میدم بازم اذیتم میکنه،
مثلا دارم یک متنی رو حفظ میکنم بعد که میخوام از حفظ به خودم بگم یه حس نارضایتی درونم ایجاد میشه یا ذهنم بهم میگه نکنه اشتباه گفته باشی دوباره بگو، وقتی به حرفش گوش میکنم و دوباره میگم بهم میگه معلومه وسواس داری یعنی نه راه پیش دارم نه راه پس،
حتی وقتی یه کار ساده میخوام انجام بدم مثلا یه متنی رو بخونم یا تایپ کنم بعد اینکه متن رو تایپ کردم ذهنم بهم میگه نکنه اشتباه باشه دوباره برگرد تصحیحش کن وقتی به حرفاش گوش میکنم و برمیگردم و مرور میکنم به خودم میگم معلومه وسواس داری و وقتی به حرفش گوش نمیدم ذهنم بهم میگه نکنه اشتباه کرده باشی و در هر دو حالت خیلی اذیت میشم ، یا مثلا وقتی میخوام یه عدد بزرگی رو در ماشین حساب بزنم وقتی میزنم ذهنم میگه چرا وقتی تایپ میکنی هم به جای انگشت هات نگاه میکنی و هم به صفحه نمایش، بهش گوش نمیدم بهم میگه وسواس داری و اذیت میشم ،گوش میدم باز خودم اذیت میشم، خلاصه هیچ وقت از کاری که میکنم حس رضایت ندارم
یا مثلاً دارم با کنترل در دستم شبکه های تلویزیون رو جابجا میکنم و میخوام کنترل رو بگذارم سر جایش، یواش میگذارم سر جایش ذهنم میگه آره تو وسواس داری و میترسی بشکنه به حرفش گوش میدم و سریع میگذارم سرجایش اونوقت کنترل میشکنه، انگار منو ذهنم مقابل هم قرار داریم انگار همین الان که دارم تایپ میکنم یه چیزی اون درون درون ناخودآگاهم داره منو اذیت میکنه و اصلا نمیدونم چیه و چی میخواد، ولی این مشکل خیلی بیشتر منو در درس خواندن اذیت میکنه و نمیدونم چیکار کنم انگار یه حس نارضایتی هست که همیشه باهام هستش،
از یک نفر یکدفعه پرسیدم گفت این نارضایتی به خاطر همون متلک هایی هست که در دوران کودکی مادرت بهت میگفته و الان که مادرت دیگه حرف های سمی و اعتماد به نفس خورد کن بهت نمیزنه این نارضایتی درونی در تو جایگزین مادرت شده، حالا نمیدونم درست میگه یا نه ولی خلاصه همیشه در هر کاری ذهنم منفی میزنه و یه حس نارضایتی درونی از کاری که میخوام انجام بدم درونم ایجاد میشه و اینکه وقتی ذهنم روی یک موضوعی کلیک میکنه دیگه ولم نمیکنه و دیگه فوکوس میکنه روی اون فکر ، و هر کاری که میکنم ذهنم به جای اینکه حس رضایت برایش ایجاد بشه و منو تشویق کنه باز هم هر جور شده یه عیبی (که در ۹۹ درصد مواقع اون عیب ، عیب نیست) برای کارم در میاره و بهم میگه، ولی من میخوام مثل سابق از کار و دنیایم لذت ببرم ،
من امسال که دوازدهم ام هم واسه ی کنکور میخونم هم برنامه نویسی پایتون و کاتلین یاد میگیرم و اینکه وضع مالی مون هم خدا رو شکر خوبه ولی گفتم که بدونید عیبی ندارم ولی این حس نارضایتی داره منو خیلی خیلی اذیت میکنه حس میکنم باید مغزم از صفر صفر دوباره برنامه ریزی بشه چون انگار حد تعادل رو گم کرده ام و نمیدونم باید چیکار کنم تا مغزم راضی بشه و اینکه نمیدونم کِی مغزم راست میگه و باید بهش گوش بدم و کِی بهش گوش ندم،
به نظرتون اگه فلوکستین یا سرترالین یا فلوکسامین مصرف کنم حالم خوب میشه؟
در ضمن نمیتونم برم پیش روانپزشک چون اونوقت خانواده ام بهم میگن مرد باید خودش مشکلشو حل کنه یا اینکه میگن دیوانه باید به روانپزشک مراجعه کند نه انسان عاقل.
دو ساله تنها یک آرزو دارم و اونم اینه که این مشکل من حل بشه دیگه هیچ آرزویی فکر نکنم داشته باشم…
ساعت ۴:۴۶ شب، روز پنجشنبه اول اسفند ۱۴۰۳
همین الان که ۱۴۰۳ رو نوشتم یه حس تردید درونم ایجاد شد…
گُل با آن زیبایی آب از گِل میخورد/غصه ی دیوانه را آن مرد عاقل میخورد💚💜💙
سلام امیرحسین، ممنون که بخشی از قصه زندگیت رو با ما به اشتراک گذاشتی. بابت این نگاه عاقلانه بهت تبریک میگیم که از راه درستی به دنبال رفع مشکلاتت هستی. شرایطی که خانواده ایجاد کرده، احساساتی را در تو شکل داده که ممکن است در بروز این افکار وسواسی موثر باشد. نوع رفتار اطرافیان و اعضای خانواده در افکار و حالات روانی تمام افراد نقش پررنگی داد و سعی کن تا همچنان به کنترل رفتار خودت ادامه دهی تا به زودی بتوانی مستقل بشوی. همچنین سعی کن تا با پدر و مادرت درباره مسائلی که بینتان وجود دارد گفتگو کنی، حرف زدن با آنها شاید راهی برای کاهش فشاری باشد که به تو میآورند. یادت باشد که در نهایت تو مسئول زندگی خودت هستی و سعی کن بهترین مسیر را برای خودت پیدا کنی. درباره مشکلی که احساس میکنی دچار افکار وسواسی شدهای، سعی کن با یک روانشناس صحبت کنی. مراکز دولتی، سازمان بهزیستی و شماره 1480 را میتوانی برای صحبت با روانشناس پیگیری کنی. به نظر نیازی به مصرف دارو نیست، چرا که داروها معمولا در شرایط پیچیده و نشانههای زیاد اختلالات روانی توصیه میشوند. همچنین هیچ دارویی را بدون تجویز پزشک مصرف نکن، چرا که ممکن است عوارض جدی و مشکلات بیشتری برای تو ایجاد کند.
کسی که امید دارد فقیر نیست / همیشه چیزی دارد
سلام لطفا الان که یکسال گذشته بگو که چه حالی داره و حالت خوب شده؟
سلام
پس من ۱۴سال دارد یه مدت تو فکرش فکرهای منفی وتکرار شونده مثل من در فوتبال ضعیف هستم من درس یاد نمیگیرم خصوصا روی گوشی که گوشیم خراب وتکرار میشه کلافه شده چه کار باید کرد
با درود؛ والد عزیز از اعتماد بنفس فرزندتان صحبت میکنید، نیاز است بررسی دقیق توسط روان شناس انجام گیرد تا فرزندتان بداند چه عاملی سبب عدم اعتماد به نفس او شده است؟ فرزندتان در سن حساس رشد یعنی سن ورود به نوجوانی قرار دارد، به او کمک کنید تا با با برقراری ارتباط با روان شناسان حوزه کودک نوجوان، اعتماد از دست رفته را بازیابد، هم تنش او کم شود وهم نوجوانی را بدون بحران طی کند.
سلام خسته نباشید
من کلا اکثر مواقع ذهنم درگیر هرچیزی میشه
شبا ساعت 4 میرم 6 خوابم میبره از فکر و خیال اصن دیگه نمیدونم درگیر چیم همش استرس دارم و از خودم عصبانی ام اصن نمیدونم چ کار کنم
الان ذهنم درگیر چزیه ک خودمم نمیدونم اون چیه. دستامم خیلی لرزشش بدتر شده
دیگه نمیدونم چ کار کنم
با درود: میتوان متوجه شد که این افکار مزاحم ازاردهنده شدهاند. آنچه مشخص است شما نگرانی زیاد دارید، لرزش دست از اضطراب بالاست که حاصل نگرانیهای درونی است گرچه ممکن است به این حجم از نگرانی واقف نباشید اما علائم آن را دارید . وجود اضطراب یک نشانه خوب است نگران آن نباشید، این نشانهها یاری کنندهاند برای اینکه شخص را بسمت حل مسائل درون فردی سوق میدهند. برخی افراد اضطرابات خود را از کودکی دارند و چون بدنبال راه چاره نبودند تا بزرگسالی همچنان پابرجاست .پیشنهاد میکنم از درمانگر کمک بگیرید، در طول جلسات بهتدریج حال بهتری خواهید داشت. اولین قدم حرف زدن در مورد مشکلات با متخصص است که به شما کمک می کند راهکارهای عملی مسائل خود را کشف کنید.
سلام وسواس فکری شدییید گرفتم ب طوری که همش میخوام اعضای خانوادم بهترین موقعیت باشن و تمام ذهن و مغزم درگیرشونه ب طوری که صبح ها و شب ها با فکرشون و استرس بیدار میشم زندگی خودم مختل شده ۳۴ سالمه دختر مجرد احساس میکنم مخم داره رد میده چکار کنم
با درود همراه عزیز، تشخیصگذاری توسط خودتان، باعث وخیمتر شدن حال و علائم خواهد شد. هر درگیری ذهنی نشانه وسواس و نشخوار نیست، مجوعهای از علائم و بسیاری شرایط دیگر باید وجود داشته باشد تا درمانگر وسواس یا هر اختلال دیگری را نام گذاری کند، مهمتر از هر چیز پروسه درمان و انجام کارهای عملی در مسیر سلامت روان است. شاید نگرانی و ترس هایی دارید که نیاز است کمك تخصصی بگیرید، مهم پروسه درمان است و دریافت کمک تخصصی است.
سلام، خانم هستم چهل سالمه، از بچگی یادمه تو خانواده ای بزرگ شدم که پر از مشکلات بود بحدی که سرکلاس فکر و ذکرم فقط مشکلاتمون بود و حواسم به درس نبود با نمرات پایین قبول میشدم، بیست سالگی مستقل شدم اتاق اجاره کردم و افتادم تو زندگی و اجاره خونه و… علائمی که گفتید تقریبا دارم مثلا تابلو یا ساعت کج بشه انگار دارم خفه میشم، خبر بد میشنوم شروع میکنم به تمیز کاری خونه، دوساله داداشم اومده پیشم به حدی نظم زندگیمو بهم زده که به خودکشی فکر میکنم، زیر لب بلند بلند با خودم حرف میزنم حتی تو خیابون چندبار با خودم تمرین کردم که این کارو نکنم بازم تکرار میکنم، جدیدا تو کار نمیتونم موفق بشم سفارش مشتری رو ناقص پک میکنم صدای سرپرستمون دراومد از کار اومدم بیرون گفتم حالا میگن با این سنش چقدر گیجه تمرکز نداره زرنگ نیست همش تو در و دیوارم از خودم از افکارم از آدمای دور و برم خیلی خسته شدم
احتمال درمان دیگران نسبت به من خیلی خیلی زیاده منی که سال یازدهم هستم از سوم ابتدایی این مشکل رو داشتم ولی اون موقع شدید نبود ولی الان رسما مغذم مانند فلزی زنگ زده ای شده که داره از بین میره محو میشه ۴ تا ۵ بار دکتر عوض کردم اثری نبود ازشون
د خلاصه زیاد به این ها تصویر ها فک نکنید مانند یه انسانی که سیگار رو دوست نداره ولی انقد بهش فک میکنه میگه باید یه بار امتحان کنم یه بار امتحان کنم دوستاش میگه کاری نمیکنه بکش اینطور میشه این فرد درواقع از سیگار خوشش نمیاد ولی هی میکشه هی میکشه خوش میگذره براش و از مدتی میبینه نمیتونه ازش خارج شه وسواس فکری هم عین سیگار کشیدن میمونه
ممنون میشم که درمورد این مطب که گفتم نظر بدید✨
سلام به شما، هیچگاه از حل شدن مشکلتان ناامید نشوید چرا که مسیرهای گوناگونی برای حل یک مشکل وجود دارد که میتواند به شما کمک کند. بهتر است به یک رواندرمانگر حاذق مراجعه کنید تا بتواند مشکلات شما را به طور کامل و با جزییات بررسی کند. در این حالت شما میتوانید خودتان را در بستر یک مکان امن به نام رواندرمانی رها کنید تا تمام احساسات منفیتان خارج شود. تمام افکاری که آزارتان میدهد خارج شود و به کمک درمانگر بتوانید حال بهتری تجربه کنید.
همراه عزیز رواندرمان ، بله وسواس فکری هم درست مانند همین مثالی هست که گفتید، اما رهایی از آن آنقدرها سخت نیست. وقتی روان شناس در کنار شما باشد با کمک تخصصی او تمام این افکار را آنالیز میکنید. این افکار اغلب ریشههای نگرانیهای افراد اند. به تدریج که جلسات را ادامه میدهید یکی یکی از افکار ناخوشایند کاسته میشود. تمرین کند که هر زمان افکار به سراغ شما میآیند اجازه دهید آنها از ذهنات عبور کنند. با آنها مبارزه نکنید، یه دلیلی وجود داره که وارد ذهن میشوند پس آنها را کوتاه مشاهده کنید و مهارت استوپ افکار هم کمک میکند که ذهن در یک جا گیر نکند. به محض ادامهدار شدن موقعیت مکانی خود را سریع تغییر دهید، و با کمک درمانگر برای افکاری که جزیی از واقعیت اند راه حل پیدا کنید.
بلی سلام تقریباً ۴ یا ۵ روز میشود که افکار منفی مانند اینکه به مادرم اتفاق بد میفتد نا خودآگاه هر دقیقه در ذهنم میاید من راه حل میخواهم لطفاً کمک کنید برایم به کدام مریضی روانی دچار شدیم از هر موضوع نا خودآگاه افکار منفی همیشه در فکرم میاید راه حل چیست؟؟
سلام و عرض وقت بخیر. این افکار منفی ممکن است ناشی از تفکر وسواسی یا اضطرابی باشند که در برخی افراد ایجاد شده و در بعضی مواقع تشدید می شوند. بهتر است دلیل شکل گیری این فکر را در خود جستجو کنید و میزان منطقی بودن آنها با توجه به شواهد را بسنجید. اضطراب از دست دادن یا ترس از مرگ عزیزان یکی از رایج ترین ترس های افراد است. بهترین کار برای حل این مشکل علاوه بر تلاش برای مقابله با افکار منفی و غیر منطقی، از طریق توجه به نکات مثبت و سرگرم شدن به کاری دیگر در لحظه ای که فکر ایجاد می شود، مراجعه به روانشناس یا رواندرمانگری خوب و باتجربه است. او به شما کمک می کند تا در تلاش برای کنار زدن افکار منفی و غیر قابل کنترل خود موفقیت بیشتری داشته باشید.
من یه آقا مجرد ۳۱ ساله هستم، با وضعیت اسفناک مالی، نقص بدنی (معلولیت در حین سربازی) فکر رها شدن از مستاجری و آرزوی زندگی متاهلی و ماشین دار شدن، داره دیوانم میکنه؛ دو تا برادر کوچکترم هم از فکر زیاد موهاشون سفید شده و البته یکیشان متاسفانه معتاد شدن مثل پدرم؛
آنقدر ترس از پیری و خدای ناکرده از دست دادن پدر و مادرم و ناتوانی ام از عهده زندگی دارم که هیچ قرصی دیگه روم اثر نداره; انشاالله هیچ جوونی درد بی پولی و آرزوی زندگی کردن نداشته باشه ….
ایا وسواس فکری وعملی بدون دارو قابل درمان هست؟چگونه؟
سلام . من یک نفر رو مورد قضاوت و توبیخ قرار دادم با توجه به پیام هایی که داده بود و اون فرد گفت به من تهمت زدی و خیلی ناراحت شده بود حالا من از طرفی میگم شناخت آدم ها و اینکه منظورشون از حرف هاشون یا رفتارشون چیه خیلی خیلی سخته و خب آدم واسه حفظ موقعیتش هم که شده به راحتی آب خوردن دروغ میگن و حتی به خاطر ترس شون هم که شده ، اما از طرفی میگم اگر طرف راست گفته باشه و واقعا منظوری نداشته از حرف هاش من در برابرش کار خیلی بدی انجام دادم و هم دلش رو شکستم هم تهمت زدم هم حرف بد زدم راجبش و هم قضاوتش کردم نمیدونم که کار درستی کردم یا نه آخه من در سن کمی هستم و شناخت آدما واقعا سخته به نظرم و حالا هم عذاب وجدان دارم هم میگم طرف میتونسته راست نگه و نقش بازی کنه لطفا راهنمایی کنید و اینکه از فامیل های نزدیک نزدیک هم هستن
سلام من هجده سالمه و یه مدت هست که ترس از اجتماع و شلوغی دارم فکر حتی اگه جمعی کا توشم کسای دوست داشتنیم باشن بازم همش دلم میخاد زودتر جمعو رها کنم و همیشه هم ترس از قضاوت شدن دارم اینکه بقیه درموردم چی میگن خیلی برام مهمه مثلا همش دلم میخاد تحسین بشم نمیدونم چه مرگمه خسته شدم همش گاهی هم حسادت میکنم در صورتی که خودم یه آدم کاملمم نمیدونم باید چیکار کنم گاهی تا صبح از فکر و خیال خوابم نمیبره
با درود: احساساتی که توصیف میکنید، بهویژه ترس از اجتماع و نگرانی درباره قضاوت دیگران، بسیار شایع است و بسیاری از افراد، بهویژه در سنین نوجوانی و جوانی، چنین چیزی تا حدی طبیعی و بخشی از رشد و شناخت خود محسوب میشود. سرزنش خود فقط باعث افزایش فشار روانی میشود. است . این احساسات ممکن است به اضطراب اجتماعی یا حساسیت بیش از حد به ارزیابی دیگران مربوط باشد.
ابتدا در گروههای کوچک و آشنا شرکت و روی لذت بردن از جمع و تعاملات لحظه تمرکز کنید.
حسادت بخشی طبیعی از زندگی است، اما اگر از ان بهعنوان فرصتی برای رشد نگاه کنید و تمرکز بر نقاط قوت خودبهجای مقایسه خود با دیگران، روی تواناییها و موفقیتهای خودتان تمرکز کنید و بجای حسادت از او بهعنوان منبع الهام استفاده کنید تا انگیزه بیشتری برای پیشرفت پیدا کنید.
شما در سن بسیار حساسی هستید و این مرحله فرصتی برای رشد و یادگیری است.
این احساسات گذراست.
اما اگر این احساسات به حدی است که زندگی روزمره شما را مختل میکند، بهتر است با یک روانشناس یا مشاور صحبت کنید.
جلسات درمانی به شما کمک می کند تا با افکار منفی و اضطراب اجتماعی کنار بیایید.
با درود:
عذاب وجدان شما نشاندهنده مسئولیتپذیری و اهمیت دادن به احساسات دیگران است. این ویژگی خوبی است که باید آن را تقویت کنید، اما نباید اجازه دهید شما را بیش از حد سرزنش کند. گاهی بهترین کاری که میتوان کرد این است که عذرخواهی کنیم، درس بگیریم و با آرامش به زندگی ادامه دهیم.
با او صمیمانه صحبت کنید. بهتر است سوءتفاهم را برطرف کنید و منظور واقعی او را بفهمید. میتوانید بگویید:
(من واقعاً میخواهم منظور تو را از آن پیامها بهتر بفهمم. اگر حرفهایم اشتباه بوده، عذرخواهی میکنم).
عذر خواهی باعث کاهش عذاب وجدان می شود، این گفتگو میتواند به بازسازی اعتماد کمک کند.
طبیعی است که شناخت آدمها در شرایطی سخت باشد، بهویژه اگر تجربه کافی نداشته باشید. اما قضاوت کردن تنها بر اساس پیامها یا رفتارهای سطحی معمولاً باعث تخریب ارتباط می شود،
و اما برای اینکه بعدا دچار عذاب وجدان نشوید بگویید اگر در جایگاه او بودم، چه احساسی داشتم؟
این تمرینبه شما کمک میکند که در آینده قضاوتهای بهتری داشته باشید.
سلام و خسته نباشید
لطفا کمکم کنید من ۱۸ سالمه از ۱۷ سالگی تقریبا یه شب حالم بد شد همش حس میکردم خودم نیستم دنیا برام عجیب شده بود پدر و مادرم رو یه طوری نگاه میکرردم انگار داشتم دیوونه میشدم رفتم دکتر حتی اسکن مغزی کردم و گفتن هیچ مشکلی نداری یک مدت قرص خوردم و کمتر شد اما کامل خوب نشد و خودم گفتم دیگ قرص نمیخورم خودش خوب میشه همش فکر های عجیب و غریب این مدت تو ذهنم میومد ک جدی نکرفتم گفتم خوب میشه برای مثال ۳ بار دستمو میزنم به دیوار یا با خودم میگم اگ الان خودکشی کنم پدرمادرم چقدر ناراحت میشن و عذاب وجدان میگیرم اما این مدت خیلی زیاد شذه طوری ک فقط فکرو ذهنم اینه یا یک بیماریه خاصی دارم یا دییونه دارم میشم و همش تو گوگل سرچ میکنم علائمم رو یا یهو اینقد ک فکر میکنم عصبی میشم میگم چرا من اینطوریم اخه چرا برای من باید این اتفاق بیوفته دیگ داره اذیتم میکنه و دلهره و استرس هم وارد میشه به من با این تفکر انگار دیگ ادم سابق اون بچه شاده خانواده نمیشم و در لحظات شاد هم تو خودم میرم لطفا اسم بیماریه منو بگید ک چه بیماری دارم
اول اینکه یه شب دچار توهم و سردرگمی بشی معمولیه ولی چون این مسله برات خیلی ازار دهنده بوده بار ها و بار ها بهش فکر کردی” که احتمالا این باعث شده دچار وسواس فکری عملی بشی اگه دکتر رفتی و روانپزشک برات دارو تجویز کرده باید بدونی این دارو دوره درمانی داره که اگه نیمه کاره رهاش کنی دوباره برمیگرده پس دوره درمانی تو کامل کن خوب میشی.
با درود: کمی پیچیده است؛ شاید ترس از بیماری؟ افکار خودکشی؟ این موارد به بررسی دقیق نیاز دارند ، شاید شبی که توصیف کردید
در پس یک حادثه یا اتفاقی بوده باشد که شدت اضطراب بالایی داشتید؟ شاید اتفاق خاص یا ضربه ایی داشتید که الان نیاز به واکاوی آن باشد؟ بخشی از این تغییرات مربوط به دوران #بلوغ و گذر از آن است. اگر فقط یکبار این اتفاق افتاده و دوام نداشته است جای نگرانی نیست.جنسیت و سن ، پیشینه بیماری خانوادگی ، بیماری های احتمالی دیگر و محیطی زندگی شما در تشخیص اهمیت دارد، تکرار و فراوانی این افکار و احساسات مهم است، با کمک رواندرمانگر موضوع را دقیقتر بررسی کنید و تحت نظر روان شناس باشید.
سلام خسته نباشید
من نزدیک به دو ماهه که همش یک سری افکار منفی بهم دست میدن و اضطراب و دلشوره میگیرم.
من آدم هدفمندی هستم ولی خب بیشتر این مشکلات و افکار منفی ام زمانی ظاهر میشن که من یه نظر مثبت میدم نسبت به چیزی
مثلا زمانی که به خریدن یک لباس جدید فکر میکنم ، افکار منفی بلافاصله ظاهر میشن و میگن خب لباس بخری که چی بشه ؟!؟ قراره آخرش بمیری…
یه مورد دیگ هم که خیلی آزاد دهنده هست زمانیه که به بیرون رفتن فکر میکنم.
هیچ فرقی نمیکنه کجا قراره برم ، حتی من این حس بد رو نسبت به جاهایی که قبلاً رفتم هم دارم ، پشت بندش بلافاصله افکار منفی میان سراغم و یه حس خیلی بد که اصن قابل توصیف نیست بهم دست میده.
همش حس مرگ دارم و از شبا میترسم و گاهی شبا حتی قلبم تیر میکشه .
و حتی جدیدا خیلی سوالات دینی و فلسفی به ذهنم میاد ک واقعا جوابش خیلی برام مهمه . طوری که آزار دهنده میشه.
نمیدونم مشکلم چیه
منم بعضی اوقات همین افکارو دارم مخصوصا بخوام برم بیرون کلا حالم بد میشه تو خودم میرم
با درود؛ دانستن جنسیت و سن شما برای پاسخ مهم بود، آنچه بر اساس احساس مرگ و تیر کشیدن قلب… بنظر می رسد افکار متضاد و آزار دهنده ای وجود دارند که شما را دچار ابهام و شاید اضطراب کرده است. در واقع اضطراب یك واکنش به احساس ابهام و البته یک نشانه خوب مبنی بر وجود یک مشکل درون روانی است که نیاز به پیگیری و حل آن از سمت شخص وجود دارد. پس اضطراب را نشانه خوب بدانید. پیشنهاد می شود بطور مرتب ورزش کنید، و از رواندمانگر کمک تخصصی بگیرید.
سلام ،افکار من اینگونه هست،موقعی که دارم مثلا نماز میخوانم،(اینجا متذکر بشم که آدم بسیار دیندار ومذهبی هستم)موقع نماز خواندن که میخواهم که خالصانه بخوانم افکار بد واهانت آمیز راجع به خدا و …به ذهن میرسد وهمیشه درگیر این هستم که افکار از خود دور کنم که نمیتوانم،حالا شما بفرمایید من چکارکنم,؟ضمنا کارمند بازنشسته هستم و ۵۹سال دارم.
با درود ؛
همیشه مبارزه با فکر نتیجه عکس دارد، به جای درو کردن افکار اجازه دهید هر بار هر فکری، هر چند بنظر شما زشت و بد است از ذهن شما بدون مقاومت عبور کند،
عبور مانند جریانی گذرا از باد که شما انرا تماشا می کنید، اگر پس از چندین روز راهکار موفقیت امیز نبود و شدت افکار کم نشد حتما کمک تخصصی بگیرید. به جای آنکه فکر کنید این افکار در مورد خداوند دارای بار معنی و خوب نیستند به این فکر کنید که فکر منفی در مورد خداوند
مساوی منفی بودن و بدبودن خداوند نیست. این ها دو چیز مجزا هستند.
دقیقا همین مشکلو منم دارم الان😓
سلام من اظطراب از مرگ داشتم پیش دکتر رفتم سه تا قرص بهم داده ولی الان همش تیکه های آهنگ های مختلف تو ذهنم میاد میترسم به بچه عمم آسیب برسونم میترسم همش نمیدونم واقعا باید چیکار کنم فکر میکنم دارم عقلم از دست میدم
سلام. برای حل مشکلتون به اطلاعات بیشتر نیازه، بهتره به روانشناس مراجعه کنید تا با بررسی دقیقتر مساله بهتون کمک کنه بهترین راهکارها رو برای بهبود طراحی و تمرین کنید. همره اون تمرینهای ذهنآ’اهی هم میتونه خیلی موثر باشه.
سلام خسته نباشید من یه مدت همش فکر میکنم دیوانه شدم یا منو میبرن تیمارستان همش در گوگل سرچ میکنم ک چی بیماری دارم و تا اسم یک بیماری را میبینم خیلی میترسم و اینکه و گاهیی اوقات شبیه دیوانه ها رفتار میکنم ک ببینم واقعا دیوانه ام یا نه همش فکر هایه عجیب غریب میکنم و این باعث میشه ک گرفته شم و تو خودم برم ممنون میشم دقیق بگید مشکل من چه یا من چه بیماری دارم
با درود؛ دانستن سن، و جنس شما با اهمیت است؛ برخی بیماری های روانی در مرد و زن متفاوت است.
کسی که دیوانه باشد به بیماری خودش واقف نیست، بنظر میرسد شما ترس از بیمار شدن دارید. احتمالا واکنش شما به ترس ،پنهان شدن و اجتناب است. در نتیجه شاید… احساس تنهایی، و بی کفایتی و یا ناکامی می کنید. پیشنهاد می شود از رواندمانگر کمک بگیرید .
۱۸ سالمه و پسر هستم
وسواس
مرض وسواس فکری دارم